تبلیغات
دروس مرمت و معماری - مطالب ابر می گفت
چهارشنبه 22 آذر 1396

می گفت ...(5)

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،




29 سالشه. راننده ی آژآنسه و داره من رو از بادرود(از توابع کاشان) میاره تهران. خوش صحبت و ساده ست.

می گفت یه زمین داشتم و گذاشته بودم همینطوری قیمتش میرفت بالا. یه روز به خودم گفتم خب بفرض این خیلی هم گرون بشه. من چه استفاده ای ازش می کنم؟؟ فروختمش و یه باغ کوچیک خریدم و اتاقش رو ساختم. حالا هر روز یا چند روز یه بار با خانواده عصرها می ریم اونجا و چای آتیشی درست می کنیم و میشینیم و بعد برمی گردیم...



چه نگاه قشنگی به زندگی...



سامان. 960923
تهران


برچسب ها: می گفت ، سامان کارگر ، saman kargar ،

شنبه 10 اسفند 1392

می گفت ...(4)

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،





سابقه ش زیاده توی امور اداری. نزدیک به 30 سال. شاید یک سوم آخرش رو هم مدیر بوده در جاهای مختلف...
از جلسه بیرون میایم. الان وقت صحبتهای بعد از جلسه ایه! ارزیابی مباحث و گفت و شنود ها.

می گفت: مدیرا توی سیستم اداری مثل بچه هایی کوچیک می مونن که دارن با هم بازی می کنن. کل سیستم اداری و نیروها هم مثل لِگو و آجرهای اسباب بازیه. می شینن دور هم و کلی خونه و ... با آجرها می سازن. آخرش هم وقتی باباشون صداشون می کنه بلند میشن و پا میزنن توی همش و به هم میریزن و میرن!!! حالا مدیرها هم خوب همه چیزو میچینن و وقتی می خوان برن یا خودشون یا بقیه همه چیو به هم میریزن و میرن...


برچسب ها: می گفت ، سامان کارگر ، saman kargar ،

پنجشنبه 24 بهمن 1392

می گفت ...(3)

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

خیلی مدیر بوده. توی صحبتاش همیشه خاطره میگه و مثال می زنه. توی جلسه بودیم. 

می گفت: وضع کنونی میراث فرهنگی مثل "صاحب عزایی" ه که نباید بهش بگی «کاری از دست من بر میاد؟» و حتی اگر بگی هم جواب سازنده ای نمیشنوی. چون خودش نمیدونه از دست کی، چه کاری بر میاد... فقط باید هر کاری که میدونی و از دستت بر میاد براش انجام بدی...


برچسب ها: می گفت ، سامان کارگر ، saman kargar ،

جمعه 27 دی 1392

می گفت...(2)

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

سنی ازش گذشته. توی حرفاش گفت که معلم بوده و مدیر مدرسه...

می گفت: "یه معلم تازه برامون اومده بود. بسیار مرتب بود و کت و شلوار و کروات...  همون روز اول گفت انگلیسی ها درباره ایرانی ها میگن عجیبه که 20 میلیون (همه ی ایرانی ها) دزد دارن راحت با هم زندگی می کنن. میگفت انگلیسی ها ایرانی ها رو دزد می دونن. اون موقع نمیدونستیم دقیقا منظورش چیه. و نمیدونستیم که خودش به این حرف اعتقاد داره یا نه. همون روزای اول یه بازی بهمون یاد داد. میگفت بازی خارجی هاست. "قلم بازی". چند متری از دیوار فاصله می گرفتیم و قلمهامون رو میزدیم به دیوار. فاصله مداد هر کس از دیوار کمتر بود اون برنده بود و قلم طرف دیگه هم میشد مال اون. اون موقع ها کیف هم نداشتیم. یه دفتر و یه کتاب و 3 تا قلم اول سال بهمون میدادن و باید تا آخر سال رو باش می گذروندیم. صبح که مینشستیم سر کلاس همه کتاب و دفتر رو میزاشتن روی میز و قلمها و پاک کن رو هم روش. یه لقمه نون و پنیر یا نون و گوشت کوبیده رو هم توی دستمال کنارمون میزاشتیم. میز یه سره بود و جای خصوصی نداشت. همون روز توی بازی مدادم رو باختم...

موقع برگشت داشتم فکر می کردم به مامانم بگم مدادم چی شد. اگه می گفتم دزدیدن باورش نمیشد. اصلا دزدی معنی نداشت. توی محله همه همدیگه رو می شناختن. جوون محله دزد ناموس نبود، پاسبون ناموس بود و همه ی محله ناموسش.  زندگی ها هم خیلی شبیه هم بود. بالا و پایینی کم داشت. رسیدم خونه. مامان همون اول فهمید که یه مدادم نیست. پرسید: مدادت کو؟ گفتم گم شد...  کمی دعوام کرد و روز بعد برای اینکه توی راه چیزام نریزه و "گم" بشه، یه بقچه برداشت و کتاب دفتر و مدادامو گذاشت توش داد دستم تا دیگه چیزی گم نکنم. رفتم مدرسه و بقچه رو گذاشتم رو میز. همه کنجکاو شده بودن که این چیه...  وقت استراحت شیطنت بچه ها گل کرد و در غیاب من رفتن سر بقچه و دیدن چیز خاصی نیست... اما از شیطنت لقمه مو برداشتن و خوردن...  سالای بعد کم کم میزها، زیر میزی دار شد. دیگه وسایلمون جلوی چشم نبود و همه از هم چیزاشون رو قایم می کردن...  بعدش بین زیرمیزی ها هم از بغل دستی جدا شد...  بعدشم که کلا صندلی ها انفرادی شد...   و ما دزدی رو یاد گرفتیم... دزد نبودیم، دزد شدیم...


برچسب ها: می گفت ، سامان کارگر ، saman kargar ،

چهارشنبه 25 دی 1392

می گفت...(1)

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

سنی ازش گذشته. توی حرفاش گفت که معلم بوده و مدیر مدرسه...

می گفت: "اون موقع ها همه چیز خوب برای بابا ها بود. مامان بهمون غذا نمیداد تا بابا بیاد. وقتی میومد جای خوب اتاق و سفره مال بابا بود. اول برای بابا غذا می کشید. قسمت خوب غذا هم برای بابا بود. حتی اگه قرار بود عصر  هندونه ای هم بخوریم باید صبر می کردیم بابا بیاد بعد. مامان میگفت: باباتون رفته سر کار. خسته است. باید صبر کنیم تا بیاد. 
این شد برای ما یه درس. می فهمیدیم کار مهمه. تابستون کلاس اول انقدر گفتم تا بابا   با تعمیرکار سر خیابون صحبت کرد برم پیشش. خوشحال بودم که مثلا کار می کنم. تازه عصرا کمی روغن هم به شلوارم میمالیدم که نشون بدم مثلا کار کردم. وقتی میومدم توی کوچه بابای دوستم که همسایمون بود بهش می گفت: یاد بگیر. ببین چه مردی شده!  درس هم می خوندیم. اما کار  و ارزش کار رو فهمیدیم. اما حالا...   بچه ها 18 سالشون میشه و دیپلم می گیرن که هیچ، وقتی لیسانس گرفتن تازه می خوان ببینن که چی کار باید بکنن. اصلا براشون تا اون سن کار مفهوم نداره..."



برام جالب بود. نگاه به ارزش کار و چیزایی که یه روزی توی جامعمون رواج داشته.


برچسب ها: می گفت ، سامان کارگر ، saman kargar ،

هدایت به بالای