تبلیغات
دروس مرمت و معماری - مطالب نوشته های من از ...
یکشنبه 4 اسفند 1392

و اینگونه بود که(2)...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،



بیابان زدایی:

(این پاراگراف تکراریه، اما برای ورود به نوشته لازمه) روی صندلی ردیف اول و ردیف تک صندلی نشسته. دو ردیف جلوتر از من. حدودا 40 ساله به نظر میاد. قدبلنده و یه ذره کم مو. بی لهجه صحبت می کنه (البته باید اشاره کنم که منظورم از بی لهجه یه چیزی شبیه تهرانیه، چرا که یزدیا اصولا به کسی که یزدی حرف می زنه می گن بی لهجه و کسی که مثلا تهرانی حرف می زنه رو می گن لهجه داره! :) )  از میانه ی راه سوار شده و دائم بلند بلند حرف می زنه. انگار دوست داره همه توجه شون به اون باشه. از همون اول چند نفر اطرافش تقریبا مشغولش شدن. توی حرفاش اشاره می کنه که اولین باره که اتوبوس سوار شده. و همش داره به روشهایی این نکته رو گوشزد می کنه. مثلا به صندلی ور می ره و ابراز می کنه که نمیدونه چطوری کمی خم میشه، و بلافاصله می گه اولین بارمه که اتوبوس سوار می شم. بعد می پرسه که کی می رسیم، و بلافاصله می گه که تا حالا همش یا با هواپیما اومدم یا ماشین خودم...

داره درباره همه چیز صحبت می کنه. سیاست، فرهنگ، اجتماع، هنر...  و انقدر بلنده که ناخودآگاه من هم میشنوم. هر چند سعی می کنم که چشمامو ببندمو به چیزای دیگه فکر کنم. به بیابونای اطراف اشاره می کنه و لابه لای صحبتاش:

- " ...ما بیابون داریم، این خارجیا هم بیابون دارن. این بیابونا و بیابونای کشورای همسایه شده باعث عذاب ما. همش ریزگرد، باد، طوفان شن. اینا همش باعث سرطانه. این خارجیا هر سال بودجه میزارن و با برنامه ریزی، این بیابون زدایی ها رو از بین می برن!!!!!!!!!!!!!!"




    
و اینگونه بود که ما فهمیدیم، میشه با برنامه ریزی و بودجه، «بیابان زدایی» رو از بین برد.

و باز دوباره مجبور شدم سر بچرخونم و  خیره خیره به دوربین نگاه کنم و بقیه ی سکوتم رو با چشم باز و نگاه به دوربین ادامه بدم...




بهمن92. در راه تهران


شنبه 3 اسفند 1392

و اینگونه بود که(1)...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،



خودکفایی:

روی صندلی ردیف اول و ردیف تک صندلی نشسته. دو ردیف جلوتر از من. حدودا 40 ساله به نظر میاد. قدبلنده و یه ذره کم مو. بی لهجه صحبت می کنه (البته باید اشاره کنم که منظورم از بی لهجه یه چیزی شبیه تهرانیه، چرا که یزدیا اصولا به کسی که یزدی حرف می زنه می گن بی لهجه و کسی که مثلا تهرانی حرف می زنه رو می گن لهجه داره! :) )  از میانه ی راه سوار شده و دائم بلند بلند حرف می زنه. انگار دوست داره همه توجه شون به اون باشه. از همون اول چند نفر اطرافش تقریبا مشغولش شدن. توی حرفاش اشاره می کنه که اولین باره که اتوبوس سوار شده. و همش داره به روشهایی این نکته رو گوشزد می کنه. مثلا به صندلی ور می ره و ابراز می کنه که نمیدونه چطوری کمی خم میشه، و بلافاصله می گه اولین بارمه که اتوبوس سوار می شم. بعد می پرسه که کی می رسیم، و بلافاصله می گه که تا حالا همش یا با هواپیما اومدم یا ماشین خودم...

داره درباره همه چیز صحبت می کنه. سیاست، فرهنگ، اجتماع، هنر...  و انقدر بلنده که ناخودآگاه من هم میشنوم. هر چند سعی می کنم که چشمامو ببندمو به چیزای دیگه فکر کنم. اما لابه لای صحبتاش:

- " ...آقا اینا مملکت داری بلد نیستن که. معلوم نیس از کجا میان و میزارنشون سر این پست ها. توی همه چی عقبیم. توی فروش نفت توی صنعت توی ورزش...  قبلا کی اینطوری بود. می دونی همین چند سال پیش آقای ....  با یه برنامه ریزی،     .... تن گندم وارد کرد و ما در زمینه گندم "خودکفا" شدیم!!!!!!!!!!!!!!!"




    
و اینگونه بود که ما فهمیدیم، میشه با واردات چند هزار تنی یه محصول، به «خودکفایی» رسید.

و باز دوباره مجبور شدم سر بچرخونم و  خیره خیره به دوربین نگاه کنم و بقیه ی سکوتم رو با چشم باز و نگاه به دوربین ادامه بدم...




بهمن92. در راه تهران








متن مصاحبه در خصوص بافت تاریخی و ...:



پنجشنبه 24 بهمن 1392

می گفت ...(3)

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

خیلی مدیر بوده. توی صحبتاش همیشه خاطره میگه و مثال می زنه. توی جلسه بودیم. 

می گفت: وضع کنونی میراث فرهنگی مثل "صاحب عزایی" ه که نباید بهش بگی «کاری از دست من بر میاد؟» و حتی اگر بگی هم جواب سازنده ای نمیشنوی. چون خودش نمیدونه از دست کی، چه کاری بر میاد... فقط باید هر کاری که میدونی و از دستت بر میاد براش انجام بدی...


برچسب ها: می گفت ، سامان کارگر ، saman kargar ،

شنبه 12 بهمن 1392

دلم نقاشی می خواهد...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،







دلم نقاشی می خواهد. رنگهای قشنگ. دشت بزرگ. کبوتران "هفت شکل" و رودی که از کوههای دور، درست تا پای کلبه ی من می آمد.گلهای 5 پر با 2 برگ کشیده ی سبز...  دلم نقاشی می خواهد زیاد.

سامان
92.11.12


چهارشنبه 2 بهمن 1392

جلسه ی خوب...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :مرمت و معماری ،نوشته های من از ... ،



امروز عصر هم یه جلسه میبد داشتم. جلسه طولانی بود. اما خوب بود. با شهردار توافقاتی کردیم برای حذف ابنیه ساخته شده و الحاقات توی خندق شهر تاریخی میبد که جلوی حصار و برج و بارو ساخته شده و بسیار بد ریخت کرده این محدوده رو.  برنامه ریختیم و یه کارای اجرایی رو قراره شروع کنیم. کار بسیار بزرگ و خوبیه. اگه درست پیش بره خستگیش رو کاملا مرتفع می کنه :)





(این نوشته منو یاد نوشته های آقای دکتر ظریف انداخت :)    البته باید توجه بشه که من اینطور گزارش دهی رو توی این صفحه ها از سه چهار سال پیش شروع کردم. پس نوشته های ایشون باید شبیه روش من شده باشه :)   )


جمعه 27 دی 1392

می گفت...(2)

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

سنی ازش گذشته. توی حرفاش گفت که معلم بوده و مدیر مدرسه...

می گفت: "یه معلم تازه برامون اومده بود. بسیار مرتب بود و کت و شلوار و کروات...  همون روز اول گفت انگلیسی ها درباره ایرانی ها میگن عجیبه که 20 میلیون (همه ی ایرانی ها) دزد دارن راحت با هم زندگی می کنن. میگفت انگلیسی ها ایرانی ها رو دزد می دونن. اون موقع نمیدونستیم دقیقا منظورش چیه. و نمیدونستیم که خودش به این حرف اعتقاد داره یا نه. همون روزای اول یه بازی بهمون یاد داد. میگفت بازی خارجی هاست. "قلم بازی". چند متری از دیوار فاصله می گرفتیم و قلمهامون رو میزدیم به دیوار. فاصله مداد هر کس از دیوار کمتر بود اون برنده بود و قلم طرف دیگه هم میشد مال اون. اون موقع ها کیف هم نداشتیم. یه دفتر و یه کتاب و 3 تا قلم اول سال بهمون میدادن و باید تا آخر سال رو باش می گذروندیم. صبح که مینشستیم سر کلاس همه کتاب و دفتر رو میزاشتن روی میز و قلمها و پاک کن رو هم روش. یه لقمه نون و پنیر یا نون و گوشت کوبیده رو هم توی دستمال کنارمون میزاشتیم. میز یه سره بود و جای خصوصی نداشت. همون روز توی بازی مدادم رو باختم...

موقع برگشت داشتم فکر می کردم به مامانم بگم مدادم چی شد. اگه می گفتم دزدیدن باورش نمیشد. اصلا دزدی معنی نداشت. توی محله همه همدیگه رو می شناختن. جوون محله دزد ناموس نبود، پاسبون ناموس بود و همه ی محله ناموسش.  زندگی ها هم خیلی شبیه هم بود. بالا و پایینی کم داشت. رسیدم خونه. مامان همون اول فهمید که یه مدادم نیست. پرسید: مدادت کو؟ گفتم گم شد...  کمی دعوام کرد و روز بعد برای اینکه توی راه چیزام نریزه و "گم" بشه، یه بقچه برداشت و کتاب دفتر و مدادامو گذاشت توش داد دستم تا دیگه چیزی گم نکنم. رفتم مدرسه و بقچه رو گذاشتم رو میز. همه کنجکاو شده بودن که این چیه...  وقت استراحت شیطنت بچه ها گل کرد و در غیاب من رفتن سر بقچه و دیدن چیز خاصی نیست... اما از شیطنت لقمه مو برداشتن و خوردن...  سالای بعد کم کم میزها، زیر میزی دار شد. دیگه وسایلمون جلوی چشم نبود و همه از هم چیزاشون رو قایم می کردن...  بعدش بین زیرمیزی ها هم از بغل دستی جدا شد...  بعدشم که کلا صندلی ها انفرادی شد...   و ما دزدی رو یاد گرفتیم... دزد نبودیم، دزد شدیم...


برچسب ها: می گفت ، سامان کارگر ، saman kargar ،

چهارشنبه 25 دی 1392

می گفت...(1)

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

سنی ازش گذشته. توی حرفاش گفت که معلم بوده و مدیر مدرسه...

می گفت: "اون موقع ها همه چیز خوب برای بابا ها بود. مامان بهمون غذا نمیداد تا بابا بیاد. وقتی میومد جای خوب اتاق و سفره مال بابا بود. اول برای بابا غذا می کشید. قسمت خوب غذا هم برای بابا بود. حتی اگه قرار بود عصر  هندونه ای هم بخوریم باید صبر می کردیم بابا بیاد بعد. مامان میگفت: باباتون رفته سر کار. خسته است. باید صبر کنیم تا بیاد. 
این شد برای ما یه درس. می فهمیدیم کار مهمه. تابستون کلاس اول انقدر گفتم تا بابا   با تعمیرکار سر خیابون صحبت کرد برم پیشش. خوشحال بودم که مثلا کار می کنم. تازه عصرا کمی روغن هم به شلوارم میمالیدم که نشون بدم مثلا کار کردم. وقتی میومدم توی کوچه بابای دوستم که همسایمون بود بهش می گفت: یاد بگیر. ببین چه مردی شده!  درس هم می خوندیم. اما کار  و ارزش کار رو فهمیدیم. اما حالا...   بچه ها 18 سالشون میشه و دیپلم می گیرن که هیچ، وقتی لیسانس گرفتن تازه می خوان ببینن که چی کار باید بکنن. اصلا براشون تا اون سن کار مفهوم نداره..."



برام جالب بود. نگاه به ارزش کار و چیزایی که یه روزی توی جامعمون رواج داشته.


برچسب ها: می گفت ، سامان کارگر ، saman kargar ،

تعداد کل صفحات: 47 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...

هدایت به بالای