تبلیغات
دروس مرمت و معماری - مطالب نوشته های من از ...
سه شنبه 27 اسفند 1392

شانس ارتباطات نسبی...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،



بابا معلم بود. وقتی که ابتدایی بودم معلم مدرسه ی خودمون بود. وقتی رفتم راهنمایی هم باز معلم مدرسه مون بود. البته فقط توی راهنمایی اونم کلاس اول معلم هنر کلاس من شدند. نمیدونم بگم این شانسم بود یا بدشانسی. چون اولین روز ورود به هر دو مدرسه ما رو (من و دو برادرم که با فاصله ی یک سال از هم بودیم) می اورد توی دفتر و جلوی همه ی معلما می گفت ببینین اینا بچه های من هستن. اگر مشق ننوشتن یا کار کلاس رو انجام ندادن انتظار دارم که از همه سخت تر باهاشون برخورد کنین!!!  (اینم شانسه ما!!) و جالب اینکه اون همکاران محترم پدر، این تذکر رو خووووب جدی می گرفت. خودشم با ما توی کلاس با ما به نسبت بقیه رسمی تر بود. فقط شانس اورده بودیم که خداروشکر درسمون (هر سه نفر) بد نبود.


بگذریم. از اون روزا خیلی گذشته. الان خودم شدم معلم. در یه سطح دیگه. و حالا خواهرم شده دانشجو... و جالب اینکه چیزی که تغییر نکرده همین اتفاقه است. یعنی اینبار هم بعضی از دوستان و همکاران من، (که حالا به نوعی در یک برهه ویژه تر همکار بودیم) برای اینکه نشون بدن فرقی براشون نداره این ارتباط نسبی، نسبت به ارزیابی کارهای کلاسی خواهر، التفات ویژه دارن!!!!!!!!!!  کلیت کارهاش خوبه. حتی در مقام مقایسه با همگروهیاش بهتر هم هست، اما نظر دوستانه دیگه... 

کلا از ارتباطات نسبی شانس نداشتیم :)


شنبه 10 اسفند 1392

نماز آیات...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

چند روز پیش از گزینش اومده بودن برای چند تا کارمندام. و هر کدوم یکی یکی می رفتن برای گزینش. بعدا از یکیشون پرسیدم که چیا پرسیدن. گفت هم بحثای عقیدتی بوده و مذهبی و هم بحثای سیاسی و اجتماعی. قابل تصور بود برام. گفتم مثلا سوالای مذهبیش چی بود. گفت مثلا بعضی احکام و بعضی آداب. مثلا نماز آیات رو پرسیدن و ...


پریشب طوفان شدیدی گرفته بود. صدای زوزه ی باد و افتادن و غلتیدن هر چیز که روی پشت بوم بود دیگه داشت ترسناک می شد. اوجش ساعت 2 و 3 نصف شب بود. با صدای باد از خواب بیدار شدم. یادم افتاد نماز آیات هم بلد نیستم!!!!! 

پی نوشت 1: (شانس اوردم توی این باد نمردما... وگر نه میدونی الان چقدر گناه پام می نوشتن؟؟؟!!!  :)  )
پی نوشت 2: (فکر کن از خواب پاشی و کمی هم هول کرده باشی بعد اولین چیزی که یادت بیاد بلد نبودن نماز آیات باشه...)


جمعه 23 اسفند 1392

حاجی فیروز...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

دیروز همینطوری هی داشتم به حاجی فیروز فکر می کردم! خیلی بی مقدمه و بی ربط. تا حالا فکر کردین چرا "حاجی" فیروز؟ حاجی اصولا ربط مستقیم داره به اسلام. یعنی قبل از اسلام ما حاجی فیروز نداشتیم؟ بعد تازه فکر کردین چرا "فیروز"؟ چرا "پیروز" نیست؟ و تازه چرا اصلا حاجی فیروز، سیاهه؟ :) و از اینا همینطوری دارم حدس میزنم که شاید حاجی فیروز خیلی ریشه ایرانی نداره و یه کم عربیه. حاجی، فیروز، سیاه بودن. و شاید بیخودکی "عمو نوروز" رو بیشتر ایرانی بدونم :)



جالبه که بعد از این فکر، ترغیب شدم که دنبال موضوع رو بگیرم و توی اینترنت گشتی زدم و به داستانها و افسانه هایی رسیدم که زیبا بود. و در ادامه مطلب می زارم. اما به نکته ای که در بالا بهش اشاره کردم در هیچ کدوم از این بررسی ها اشاره ای نشده.


ادامه مطلب

چهارشنبه 14 اسفند 1392

بگذار که آخرین ترانه، با یاد تو بهترین سر آید...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

با اینکه خیلی خسته بودم، شب اصلا خوابم نبرد. دراز کشیده بودم. چشمام بسته بود اما خواب نبودم... نفهمیدم چرا. همین چند شب پیش بود.اصولا بد خواب نیستم و اغلب خوب می خوابم. یا اگر گاهی هم بی خواب میشم شکلش فرق می کنه. اما امروز یادم اومد که 11 سال پیش هم این اتفاق افتاده بود. کرمان بودم و خونه یکی از دوستان نزدیکم. برای امتحان ارشد می خوندیم. دقیقا یه همچین شبی، بی خواب شدم. بدون دلیل خاصی. و حتی فرداش هم نفهمیدم چرا. 1 هفته بعد اما وقتی امتحان ارشد رو دادیم و راهی خونه شدم فهمیدم که پدربزرگ فوت کرده...  یک هفته ی قبل. 11 روز بعد از اون شب هم پدر رفت... فقط 11 روز...      دهه ی میانی اسفند برای ما دهه دلتنگی همیشگی شد...


... 6 روز پیش، نهم اسفند باز در همون روز من بی خواب شدم... و امروز فهمیدم چرا.
حدود یک ماه پیش آقای پویا رو در جلسه ای دیدم. آدم اندیشمند و فعالیه. میبدیه و برای معرفی میبد فراوان کار کرده. دوست پدر بزرگ بود. یکی از وجوه اشتراکشون این بود که عاشقانه شهرشون رو دوست داشتن. پویا میبد رو  و پدربزرگ ابرکوه رو. بعد از سالها، نسخه ای از فصلنامه ی "فرهنگ یزد" رو بدون مقدمه بهم داد که مربوط بود به سال 84. و در اون مطلبی رو به یاد پدر بزرگ نوشته بود.یکی از شعرهای پدربزرگ رو هم،  هم در مطلبش و هم "توی جلدش" نوشته بود. بسیار سپاسگزارش شدم. روی سنگ پدربزرگ یک بیت از یکی از شعرهاش رو نوشتیم. بیتی که یه جورایی پاسخ بیتِ "ای نام تو بهترین سر آغاز..." بود:

بگذار که آخرین ترانه، با یاد تو بهترین سر آید.


SAMANKARGAR


SAMANKARGAR

SAMANKARGAR

SAMANKARGAR
SAMANKARGAR

SAMANKARGAR
Aleo Flash MP3 Player Builder
Aleo Flash MP3 Player Builder


یکشنبه 11 اسفند 1392

فکر کردین اینا تبلیغه؟...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

توی یه تبلیغ از "آی پد" نشون میداد آقای منزل داره توی آشپزخونه با چاقو  روی تخته هویج و ... خورد می کنه و میریزه توی قابلمه. خانوم  هم داره باهاش حرف میزنه که یهو متوجه میشه به جای تخته، زیر دست آقا، تبلت آی پد ه...  و همینطور که زبونش بند اومده و  حیران به آقا نگاه می کنه، آقا تبلت رو زیر آب میشوره و میزاره توی ماشین ظرف شویی!!!!


شما فکر کردین اینا شوخیه؟ فکر کردین اینا تبلیغه؟ نه آقاجان. امروز بنده روی میز و زیر 4 عدد کتاب قطور معماری و دیگر ادوات طراحیِ خواهر گرامی، تبلتم رو یافتم....  (از قدیم گفتن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها...) 



ضمن تشکر از حسن برخورد اهل منزل با جلوه های تکنولوژی نوین!  و باز نگاه خیره ی من به دوربین و سکوت...


سامان 92.12.11


شنبه 10 اسفند 1392

می گفت ...(4)

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،





سابقه ش زیاده توی امور اداری. نزدیک به 30 سال. شاید یک سوم آخرش رو هم مدیر بوده در جاهای مختلف...
از جلسه بیرون میایم. الان وقت صحبتهای بعد از جلسه ایه! ارزیابی مباحث و گفت و شنود ها.

می گفت: مدیرا توی سیستم اداری مثل بچه هایی کوچیک می مونن که دارن با هم بازی می کنن. کل سیستم اداری و نیروها هم مثل لِگو و آجرهای اسباب بازیه. می شینن دور هم و کلی خونه و ... با آجرها می سازن. آخرش هم وقتی باباشون صداشون می کنه بلند میشن و پا میزنن توی همش و به هم میریزن و میرن!!! حالا مدیرها هم خوب همه چیزو میچینن و وقتی می خوان برن یا خودشون یا بقیه همه چیو به هم میریزن و میرن...


برچسب ها: می گفت ، سامان کارگر ، saman kargar ،

جمعه 9 اسفند 1392

حس آشپزی...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،




وقتی کلی از کارات مونده و به عید هم چیزی نمونده، یهو میزنه به سرت و همه ی کارات رو ول می کنی و یه کار کاملا بی ربط انجام میدی که دوست داری، چه لذتی داره... این وضع جمعه 2 هفته پیش من بود. وسط یه عاااااالمه کار اداری و دانشگاه و شخصی، یهو همه رو گذاشتم کنار رو رفتم سراغ آشپزی!!!!

اصلا آخرین باری که آشپزی کردم یادم نمیاد. اما حسش اومده بود... اونم چی؟ ته چین مرغ! تا حالا ته چین درست نکرده بودم (مثل کلی از خوراک های دیگه...  یا اصلا بهتره بگم کلا دو سه قلم خوراک رو بیشتر درست نکردم تا حالا) به یاری و مدد اهل منزل و دوست و آشنا (البته تنها در کلام و نه در عمل) و اینترنت، دستور پخت گرفتم و اهل منزلو از آشپزخونه بیرون کردم و دست به کار شدم :) اما حس جالبی بود. نتیجه ش هم بد نبود. میگم بد نبود تازه نظر منه، اهل منزل که کلی هم تعریف کردن (البته خدا از دلشون بشنوه ...  ) اما واقعا بی طرفانه هم بخوام قضاوت کنم خوب بود. مثلا 16 یا 17 رو از 20 میگرفت :)


تازه اووووووووج این حس اونجا متجلی شد که هوس کرده بودم "شور (شوری)" هم درست کنم. و کردم. :) یعنی در حین پخت ناهار، گل کلم، هویج و سیر و فلفل و شوید و نعنا و ....      آب جوش و سرکه و نمک و ....      به به به...     (ناگفته نمونه که اینم دستورش از اینترنت بود. و البته یکی دو تا افه و تذکر که مادر گوشزد کرد) اما اونم صد در صد ساخت و تولید شخصی بود :)  یکی از شور ها رو بعد از دو هفته باز کردیم. خوب شده. :) و در اولین تجربه ناامید نشدم :)


شاید بعدا اگه اداره و دانشگاه و امور دیگه رو رها کردم، آشپزی بتونه فعالیت مناسبی برام باشه. البته ایرادش اینه که این حس (حس آشپزی) تقریبا هر 1400 سال یه بار سراغم میاد احتمالا. :)))

سامان کارگر
سامان کارگر






پنجشنبه 8 اسفند 1392

و اینگونه بود که(3)...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،



پیر دین:

سابقه ش از من که در امور اداری بیشتره و مدتهاست که کارمند همین بخشه. جلسه داریم. داره از یکی صحبت می کنه که سابقه ی زیادی در گردشگری داره. 
- "... در سال ...  اولین دوره و تور گردشگری استان رو راه انداخت. توی استانِ ... هم فعالیتهای خوبی داشتن. اصلا به نوعی «پیرِ دِین» گردشگرین!!!!!!!!!!..."


و اینگونه بود که ما فهمیدیم، به کسی که سابقه ی زیادی در یه زمینه داره میگن «پیرِ دِینpir e dein»






تعداد کل صفحات: 47 ... 4 5 6 7 8 9 10 ...

هدایت به بالای