تبلیغات
دروس مرمت و معماری - مطالب نوشته های من از ...
دوشنبه 25 اسفند 1393

نوشتاری برای خواندن...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،




درود
از وبگاه زیر بازدید کنید. حتما استفاده خواهید کرد:

www.motamem.org


پنجشنبه 3 مهر 1393

شیوه زندگی ...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،



کلا آدم منظمی نیستم. اتاق، محل کار و هارد کامپیوترم همیشه با یک حرکت جهادی! و انتحاری تمیز میشه و حدودا یک روز بعد کن فیکن میشه. اما یه نظم ساختاری داره. اونم اینکه همیشه سعی می کنم تقسیم بندی مناسبی برای فایلهام داشته باشم. و اغلب پوشه ها گزیده است و داخلشون باز تقسیم بندی میشه. مثل موزیک ، فیلم، اسناد، دانشگاه، امور اداری، امور مالی، مطالعه و ...


توی ایام بهم ریختگی و آشوب درونی اخیر، و به تازگی سایت و کتابی بهم معرفی شد توسط دوستی. که خب کمک بسیاری کرد بهم.(1) و شاید اون فشار رو کمی کم کرد... 

ربط این دوتا موضوع!


این فایل رو وقتی می خواستم بایگانی کنم، دیدم که توی هیچ کدوم از پوشه ها جا نمیگیره. و ارتباط موضوعی با هیچ کدوم نداره... به خودم اومدم و دیدم که اصلا پوشه ای ندارم که ربط داشته باشه به حال خودم! به روحیه ام. و در یک کلام به "زندگی" م.


شیوه ی زندگی هر کس رو میشه شاید از همین نظم کامپیوتر و دسک تاپش فهمید. و چه بده که ما به خودمون نمی پردازیم. خودمون رو نمیشناسیم. و با اینکه اغلب فکر می کنیم که با هدف و با برنامه داریم پیش میریم، یه روز میرسه که می بینیم خودمون یک کلاف سردر گم و پیج در پیچیم...


(1) روشEFT پیشنهاد می کنم بدون ذهنیت و داوری حتما  این روش رو جستجو کنید توی اینترنت و دربارش بدونید و حداقل یک بار آزمایشش کنید. یه تمرین کوچیکه چند دقیقه ایه. فکر می کنم مناسب باشه برای همه. سایت ایرانیش و راهنماش هم هست. ای اف تی دات آی آر


برچسب ها: شیوه زندگی ، روش ای اف تی ، eft ،

یکشنبه 30 شهریور 1393

پاییز ...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

پاییز...

و حس های دوگانه...

ماه غریب آشنایی ها و دوری ها...

زرد و سرد و کمی خشن...




درود

دوست دارم به سبک بعضی دوستان رسیدن پاییز رو تبریک بگم! اما هر چی می گردم خاطرات دلگشایی از پاییز توی ذهنم نمی بینم.

که البته شاید بسیار آمیخته است با حس های این ایام .

میگفت: همیشه تحول با درد همراهه. مثل بدنیا اومدن. مثل مردن. مثل ...   ولی تحول همیشه خوبه. یه نشونه است. نشونه ایه از بزرگ شدن. نزدیک شدن. 

و شاید پاییز نشونه ی یه جور تحوله.

امیدوارم این نشونه ی سخت برای ماها و روزگار فصلای بهتری رو به دنبال داشته باشه... فصلای سبز و سفید و خوش بو ...

پاییزتون آرام...


سامان 30.6.93


جمعه 28 شهریور 1393

کوچه های زندگی ...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،




بعضی از کوچه های زندگی تنگ و تاریکن. خاکی و سنگلاخ. 
اما باید یادمون باشه که این کوچه ها هم یه ته دارن و مطمئن باشیم که به مسیرها و مکانهای بهتر و زیبا تر باز میشن. بدونیم که ما ناگزیر به طی کردن این کوچه هاییم. بدونیم که گذر از هر کوچه ای ، تجربه ایه که ما باید به دستش می اوردیم. فقط باید سعی کنیم کوچه های درست رو انتخاب کنیم. اگر هم از غفلت و به خطا کوچه ی غلطی رو انتخاب کردیم بازم بدونیم که برای ما و زندگیمون خالی از "یک درس و تجربه" نیست. حتی اگه بن بست باشه و لازم باشه برگردیم. 
برگردیم. طوری نیست. دوباره انتخاب کنیم. نگران نباشیم که زمان گذشت و به هدف نرسیدیم. 
هدف همین راهه. هدف با همین کوچه های درست و غلط تعریف میشه. 
و یادمون باشه که طی این مسیر، صبر می خواد و توکل و قدرت تحمل سختی ها و چشم باز برای دیدن زیبایی و فهمی برای گرفتن درسها و تجربه ها...


خدایا چشمامون رو باز کن و توان پاهامون رو برای رفتن زیاد کن و درک و صبر فراوان بهمون بده. 
" و قدرت و فهمی که نکته های هر اتفاق رو متوجه بشیم و به کار ببندیم"
کار زیادی داریم توی دنیا. پس یه تکونی به خودمون بدیم... پس
دوباره درود



سامان 28.6.93. یزد


جمعه 17 مرداد 1393

پشت پنجره ی زیر شیرونی ...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،



از گوشه پنجره زیر شیرونی بیرون رو نگاه می کرد.جلوی خونه ی چوبی یه دشت بزرگ و سبز رنگ از چمن بود که یه قسمتی از اون رو پرچین چوبی محصور کرده بود. 4 تا درخت بلند و پرسایه چهار طرف دشت، سر به آسمون کشیده بودن. نسیم ملایم و دل انگیزی از پنجره ی بی شیشه به صورتش می خورد. دم ظهر بود. "شیرینیِ زرد رنگِ آفتاب" ، بیشتر از "گرمای بی آزارش" حس میشد. صدای آب که روی قلوه سنگایِ کفِ رودخونه یِ کوچیکِ جلویِ خونه، به آرومی حرکت می کردن و برگهای گاه به گاه درختارو با خودشون می بردن به گوش میرسید.  چندتا ابر پفکی سفید، چهار طرف آسمون رو قاب کرده بودن. از پشت پنجره تمووووووووم دشت دیده میشد. عطرِ تلخِ قهوه یِ تویِ فنجونِ سفیدِ لب پنجره کل اتاق کوچیک زیر شیرونی رو پر کرده بود. از گوشه ی پنجره یهو قسمتی از اشعه خورشید به چشمش خورد...


... به خودم میام، آفتاب تیز از پنجره ماشین به چشمم می خوره. هنوز جلوی من 3 تا ماشین توی صف تعمیرگاه ن. کولر ماشین خراب شده و رنگ سیاه ماشین داره سعی می کنه تمام گرمای خورشید رو جذب کنه... رادیو روشنه و اخبار تازه تموم شده. گوینده خبر:

ساعت 12 و هوای امروز یزد 45 درجه سانتیگراد...


پنجشنبه 2 مرداد 1393

حسنک کجایی ...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،از شعر و ادب ،



مدتی پیش خبر رسید که نویسنده ی داستان " حسنک کجایی " در گذشت ...


جفای اول: تا خبر درگذشت این نویسنده نرسید، شاید 90 درصد ما نمی دونستیم که نویسنده ی این اثر کیه ...

جفای دوم: اصلا نمی دونستیم که اصل این اثر، منظوم (شعر) بوده ...

جفای سوم ( و شاید جفای بزرگ تر ...): و باز شاید 90 درصدمون اصلا نمیدونستیم و شاید ندونیم که مضمون این اثر چیه. و اگر ازمون بپرسن فقط به یاد داریم که :

گاو، ما ما کرد... یعنی من گرسنه ام، حسنک کجایی؟  گوسفند، بع بع کرد، یعنی من گرسنه ام، حسنک کجایی؟   و ما هیچوقت نفهمیدیم که چرا وقتی "خورشید به کوه های مغرب نزدیک می شد " چرا حسنک نبود و نیامد؟ ...


تا اینکه پس از درگذشت " محمد پرنیان  "  بعضیامون فهمیدیم که خالق این اثر کی بود. و بعد شاید فهمیدیم که این اثر یک "شعر ـ ترانه" بوده که دست بر قضا، سیاسی هم هست. و بخاطر اون بود که شاعرش، مدتی رو در زمان پهلوی به زندان رفت. و فهمیدیم که این اثر، تنها مخلوق محمد پرنیان بود که در سال 49 خورشیدی خلق شد. کسی که بعدتر، وقتی حتی قصد چاپ کتابش رو کردند، اسم نویسندش رو " صمد پرنیان " گذاشتند. نویسنده ای که معلم بود و در گمنامی ـ و دلخوری ـ زیست و درگذشت...

و شاید وقتی که شعرش رو خوندیم فهمیدیم که چرا " از حسنک خبری نبود ..." . حسنکی که برای آوردن خورشید سفری رو شروع کرد و خورشید رو آورد، اما خودش دیگه بر نگشت...


کمترین وظیفه در برابر این نویسنده ی گرامی، که بخشی از گذشته و نوستالژی ماست، و از اون مهمتر، خالق اثری ارزشمند و با مفهومه (و البته ساده و روان) که به ناحق، بسیار گم نام مونده، معرفی و نشر این کتابه.


 یاد محمد پرنیان گرامی

پی نوشت: بسیار انگیزه پیدا کردم که این کتاب رو پیدا کنم. توی اینترنت. اما متاسفانه از انبوه موارد ارائه شده، کمتر مطلب مستقیمی یافت می شد. تا بهرشکل از وبگاه http://ketabnak.com تونستم اون رو بیابم.    سامان، 2.5.93


...  توی این سرما و سوز/ چه کسی ابرا رو جارو می‌کنه؟ / چه کسی برفا رو پارو می‌کنه؟ / چه کسی راه در ابرای پربرف سیاه وا می‌کنه؟ / کی میره خورشید و پیدا می‌کنه؟»...


به یاد محمد پرنیان، تقدیم به شما:



سامان کارگر
سامان کارگر
سامان کارگر
سامان کارگر
سامان کارگر
سامان کارگر
سامان کارگر











برچسب ها: حسنک کجایی ، محمد پرنیان ، صمد پرنیان ، خورشید به کوه های مغرب ،

سه شنبه 24 تیر 1393

یک تجربه...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،



حدود ساعت 1 نصف شبه. روی تخت دراز کشیدم و به عادت هر شب لپ تاپ روی پامه و کمی مطلب می خونم و آماده خواب میشم. لپ تاپ رو میزارم کنار و فوری خوابم می بره... یادم نیست چه خوابی میدیدم. مثل اکثر شبها. اما حس خوبی داره. به نظرم یه فضای بااااااز و پر اکسیژنه. همراه با یک موسیقی بسیار آرام. هم از نظر ریتم و هم از نظر بلندی صدا... عجیبه. خیلی این صحنه یا این حس برام تکرار نشده بود.


... دنده به دنده میشم گویا. که یهو...

            ... گوروووووووووووووومب... از روی تخت افتادم!!!

اولین باره که این اتفاق برام می افته... جالب بود که در حین افتادن بیدار شدم اما دیگه کار از کار گذشته بود. خوشبختانه کنار لپ تاپ فرود اومدم و فقط دستم خورد روی لپ تاپ :)
نیم خیز میشم و میشینم و چند لحظه به اطرافم نگاه می کنم و بعدش ناخودآگاه خندم میگیره ... :)  فکر می کردم احتمالا بقیه شنیدن و بیدار شدن، اما کسی به اتاقم نیومد. دقایقی نشستم و همچنان می خندم :) بر میگردم روی تخت و سعی می کنم بخوابم. اما از طرفی خنده هنوز دست از سرم بر نمیداره، از طرفی هم تازه داره پشت و کمرم اندک دردی رو از خودش نشون میده. :) یادم افتاد که انقدر به خودم مطمئن بودم که توی خواب، خیلی کم پهلو به پهلو میشم، که حتی توی کوپه ی قطار و روی تخت بالایی هم محافظ رو نمی بستم...
بالاخره خوابم میبره و صبح اولین چیزی که برای خانواده تعریف می کنم.


اما اینبار یادم خواهد موند که محافظ تخت خواب رو توی کوپه قطار موقع خواب ببندم و خیییییلی هم به خودم حداقل در این زمینه مطمئن نباشم.


سامان. یزد 24.4.93


دوشنبه 23 تیر 1393

زندگیه دیگه...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،








... یک کلیپه. ازونایی که حتما توی وایبر و واتزآپ و فیس بوک 100 بار چرخیده. دختر حدود 12 ساله که توی تاریکی شب داره سطلای بزرگ آشغال رو میگرده برای خرج بیماری پدر و مادر...

بعد از یه گفتگوی طولانی مجری باهاش، و در جوابِ سوالِ: از این وضعیت راضی ای؟ میگه: "زندگیه دیگه..."


اینکه کسی رو، خصوصا یه کودک یا نوجوون رو در این وضعیت ببینی قطعا برای کسی خوشایند نیست و الان نمی خوام در خصوص راه های رفعش صحبت کنم. اما به چیز دیگه ای فکر می کردم:

"زندگیه دیگه... "  این جمله رو از کسی می شنویم که قطعا "زندگی"ش روی روال نیست... کسی که داره سختی می کشه... کسی که از این روال رضایت نداره...

اما فکر کنم در 2 حالت این جمله رو میگیم: 1. وقتی که از این وضعیت ناراضی ای و کاملا "وادادی"... و نامید شدی و دیگه امیدی به بهبود نداری... و زندگی رو فقط می خوای بگذرونی. و پذیرفتی که زندگی فقط همینه و باید به همین شکل گذروندش. که به نظر این واقعا عمق یک فاجعه ی فکریه... یعنی این "تصور" ، از خودِ اون وضعیت بدتره. و شاید همین تفکر و تصوره که باعث امتداد اون وضعیت ناخشایند میشه.

2. در یه وضعیت دیگه هم این جمله رو می گیم: "زندگیه دیگه..." بعد از این نوع گفتن، یه لبخند ریز گوشه ی لبته. توی این حالت هم از اوضاع رضایت نداری، اما این جمله رو می گی که غر نزنی.یعنی این وضعیت رو فقط "برای حال" پذیرفتی و امید داری به بهبود. داری تمام سعیتو می کنی که فقط این اوضاع پایه ای بشه برای فردای بهتر.

توی حالت دوم، قانون کلی بازی زندگی رو پذیرفتی، اما به این هم معتقدی که تو هم "بازیگر" قابلی برای این بازی هستی.
و فکر کنم اگر بشه این جمله رو برای خودمون و دیگرون که نیاز ب هشنیدن این جمله دارن، جا بندازیم، یه گام به جلو رفتیم.



23.4.93 سامان. یزد


تعداد کل صفحات: 47 1 2 3 4 5 6 7 ...

هدایت به بالای