تبلیغات
دروس مرمت و معماری - مطالب نوشته های من از ...
یکشنبه 6 اردیبهشت 1394

صدای صمیمیت...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

توی این شهر، هنوز از لابه لای صدای ماشین و موتور و تمدن!!!!، صدای هم خوانیِ کم نظمِ چند دختربچه ی دبستانی، در کوچه به گوش میرسه. با خنده های پراکنده... و چه زیباست.




یزد. دفتر شرکتمون. کوچه ی حنا.6.4.94


جمعه 4 اردیبهشت 1394

ارتباط متمدنانه...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

خیلی رغبت نداشتم توی کوپه بمونم. از کوپه اومدم توی راهرو و داشتم از پنجره بیرون رو نگاه می کردم. و با دوربین هم چند تا عکس بی هدف می گرفتم. پسر بپچه ی کوچولویی از دور بهم نزدیک شد. و از اونجایی که زود با بچه ها جور میشم بامن دوست شد! چند تا عکس ازش گرفتم و کمی توی راهرو دنبال هم گذاشتیم. 

داشت پفک می خورد. 
کمی که دوست شدیم مثلا برای جلب توجه میومد جلوی منو یه پفک می زاشت توی دهنش و یهو پُف ش می کرد بیرون روی زمین!
من: ننداز. آقا پلیسه میاد دعوا می کنه ها
بچه: پُف.... (و یه پفک دیگه می نداخت روی زمین و میخندید...)
من: میگم ننداز. آقا پلیسه داره میادا
بچه: پُف...
من:
اتفاقا همون موقع میهماندار اومد توی راهرو و به ما نزدیک شد.
من: دیدی پلیس اومد. گفتم که نریز. الان دعوات می کنه
بچه: پُف... 
میهماندار: (با لحن مهربانانه!) آقا کوچولو، چرا پفکهاتو میریزی روی زمین؟
من: دیدی دعوات کرد
میهماندار: اشکال نداره کوچولو. خودم برات جمع می کنم. هر جور راحتی!
من:...
یعنی فکر کنم اولین و آخرین بار در طول تاریخ بود که یک مسئول، انقدر "مسئولانه" و "مهربان" برخورد کرده بود!!! اونم فکر کنم فقط برای ضایع شدن من!!! 

saman kargar

قطار 1/2/94 به سمت یزد


شنبه 22 فروردین 1394

از زندگی...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،





امروز دوستی پیامی برام گذاشته بود و نوشته بود که برای اولین بار به نوشتار من سر زده. و بخش قاب زندگی و نوشته های من از... رو خونده بود. حسش رو گفته بود و من خوشحال از اینکه همونی بود که من دوست داشتم باشه. اما یادم اومد که خیلی وقته دیگه ننوشتم. از خودم. از گذشته. از حس و حال هام. و چقدر بد ه.


البته نوشتن، به زور نمیشه. منظورم "زور محیط و بیرون" نیست. منظورم توی خود آدمه. یعنی اگه دلت به نوشتن نباشه، خودت رو هم بکشی، نوشته ت خوب نمیشه و به دل هم نمیشینه. و بر عکسش هم صادقه. یعنی اگه از دل بنویسی، هر چند ضعیف و بی قاعده هم باشه باز به دل میشینه.

الان ساعت 7و نیمه. غروب شده. اومدم شرکت تا تنها کمی فکر کنم. از پنجره صدای قرآن پیش از اذان میاد. هوا گرم شده و حس و حال محل شرکت، دقیقا حس و حال محله های قدیمه و با اصالته.

همسایه مون کتابفروشی داره. کنارش هم یه خوارو بار فروشیه. اذان که میگن بدون بستن مغازه، دو تا صندوق نوشابه رو میزارن جلوی در ورودی و میرن نماز. عصرها هنوز جلوی مغازشون پاتوق میشه. پاتوق البته از نوع دلنشینش. با آدمای پا به سن گذاشته که حرف و حرکاتشون نا زیبا نیست. 


...  و باز من و حس های غریب گذشته... دلتنگی برای فضا و زمانی که شاید خیلی هاش رو اصلا تجربه نکردم. 
و باز من و...
       و باز من و ...


یزد. کوچه حنا. ساعت 7و40. 22 فروردین 94


چهارشنبه 5 فروردین 1394

عیدآنه...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،




گاهی هم باید از روال تکراری و روزمره ی زندگی فاصله گرفت. مثلا یهویی و توی عید سفر کرد و به منزل مادربزرگ اومد و ظهر، میهمان دست پخت مادربزرگی شد که شاید چندین ساله که دیگه کمی ناخوشه و به صورت معمول دیگه آشپزی نمیکنه. اما برای تو پا شده و قورمه سبزی عاااااااااااااااااااالی ای پخته که تو رو یاد زمانی می ندازه که خونه ی "آقاجون و مام بزرگ" کلی برو و بیا داشت. و در راس دخترا و عروسهایِ دست اندرکار، مام بزرگ هدایت امور رو به دست داشت و غذاها و دست پختش واقعا یک "برند" بود...

خدا همیشه این بزرگهامون رو برامون حفظ کنه و سایه شون بر سر ما باشه. که تنها حضورشون و تنها حضورشون به دنیایی می ارزه.


دوشنبه 3 فروردین 1394

صبح آنه...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،





اتاق خوابم کاملا ساکت و آروم و شبا کاملا تاریکه. یعنی از پنجره ش و بیرون و داخل کلا نوری نداره. و خب بسیار مناسبه برای خواب. ساعتها...  دیروز مهمون داشتیم و جای خوابم رو عوض کردم و اومدم توی هال. چون هوا خوب بود در بالکن رو هم باز کردم. البته باد میومد اما سرد نبود. دم صبح و لابه لای خواب، صدای فاخته میومد. و جالب و عجیب بود که کلی من رو برد به ایام نوجوانی و اصفهان و صبح های خانه ی مادربزرگ... چند دقیقه بعدش صدای کلاغها و گنجشکها با اندک نسیم و بادی که میومد فضا رو عوض کرد... مدتها بود که اینطوری بیدار نشده بودم. خب بعضی میگن به اینا آلودگی صوتی! و شاید بهترین جا رو برای خواب تاریکی و سکوت بدونن. اما آواهای طبیعی اونم توی چند روز اول سال کلی حالمو دگرگون کرد و خوب بود. یک صبح...آنه عالی.




جمعه 29 اسفند 1393

نوروز 94 خجسته و شاد...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

درود بر دوستان و همراهان گرامی

امیدوارم سال نو بر شما خجسته و شاد باشه.
سال خوبی رو آغاز کنید و سال خوبی رو دنبال کنید.

با آرزوی شادی، تندرستی، پیروزی و شادکامی فراوان و روزافزون.


سالی که گذشت برای من سال عجیب و پر دگرگونی ای بود. که خب قاعدتا همه ش زیبا و دلنشین نبود. اما برای بزرگ تر شدن حتما لازم بود. 
رنجیدیم و زیاد رنجوندیم. خواسته و ناخواسته. امیدوارم که دوستانی رو که به هر شکل دلخور کردم، بگذرند و بگذارند و ببخشایند...وقتی کسی از دست آدم دلخوره، بارِ این حس به هر شکل و هر جا احساس میشه... و چقدر سخته و ناخوشایند...    امیدوارم برای همه ی دوستان در روز نو و سال نو همیشه شادی و شادکامی پیش بیاد.


خدایا، سال دیگه ای هم بر ما گذشت. یک سال بزرگتر و پیرتر شدیم... خیلی جاها اونطور که باید نبودیم. کمک کن که روزهای پیش رومون رو پربارتر، بردبارتر، و در راه درست و رو به بالا بگذرونیم.
آمین

سامان کارگر
برای پایان دادن به سالی که خصوصا نیمه ی دومش چندان جالب نبود، و برای آغاز سالی شاد، یه آهنگ شاد هم لازمه:

Aleo Flash MP3 Player Builder


چهارشنبه 27 اسفند 1393

چارشنبه سوری...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،



یه کتابفروشی جلوی دفتر شرکتمون هست همه چی داره. وقتی بارون میاد یهو کلی چتر آویزون می کنه دم در مغازه و کاغذ می نویسه که «چتر رسید». لامپ بخوای داره، لواشک آلوچه! ماهی قرمز عید! سبزه! چسب آکواریوم! و هرررررررررررر چیز دیگه که بخوای.


صبح رفتم دم مغازه کاغذ آ4 بگیرم. میبینم روی ویترینش فشفشه گذاشته. 
من: اینا چیه؟
ایشون: فشفشه چارشنبه سوری.
من: دیشب بود که. مگه تموم نشد؟
ایشون: بعضیا قضاش رو امشب بجا میارن!
من:!!!!
مجددا من: مجازه؟
ایشون: بله بله. اینا مجازه. جنسای ما همش مجازه.
مجددا ایشون:اون پیازی هاش و سیگارتها و ... غیر مجازه.
من: جالبه
ایشون: البته غیرمجازش رو هم بخواید داریم...

من:


البته خیالم راحته. اگه خدایی نکرده مورد اورژانسی پیش بیاد و احیانا نیاز به کپسول اکسیژن، شوک الکتریکی و ... باشه، با حضور «ایشون» در نمی مونیم کلا.

یزد. سامان 27.12.93


دوشنبه 25 اسفند 1393

انعام ما یادتون نره...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،





پنج شنبه هفته ی پیش تصادف کردم...  تصادف تصادف هم که نه. اما...
توی خیابون امام در حال عبور با ماشین بودم. از سمت چپ لاین خودم. در کنارم هم یک ماشین دیگه. نزدیک عیده و خیابونا بسیار شلوغ. یهو دیدم یه صدایی اومد و... 

یک موتوری اومد از بین ما سبقت بگیره که یهو سرنگون شد. نمیدونم به آینه ی من خورد یا به ماشین بغلی. اما هم خودش خورد زمین و هم لاستیک ماشین کناری ترکید...  ماشین من هیچ اثری از برخورد نداشت. از اونجایی که نمیدونستم به من خورده یا نه من هم متوقف شدم. یه مرد و زن سرنشینای موتور بودن. مرد بلند نمیشد و صورتش رو به زمین بود. زیر صورتشم خون جاری بود... خیلی نگران شدم. خانومش هم در حال بی قراری و جیغ و فریاد...

سراغ مرد رفتیم و آروم صورتشو برگردوندیم. خداروشکر ضربه به سرش نخورده بود. دندونش خون میومد. بهر حال صبر و آمبولانس و پلیس و ...

صبر کردیم تا اومدن. بررسی کردن و دستور دادن ماشینها و موتور رو یدک کش ببره پارکینگ و موتورسوار هم اورژانس و راننده ها کلانتری!
هنوز کروکی رو نکشیده بود افسر. و مقصر معلوم نبود. 

بهر حال ما هم رفتیم کلانتری و تشکیل پرونده و فعلا مسکوت موند. تا شنبه هر چی کلانتری زنگ زدیم خبری نشد. رفتم کلانتری و گفتن کروکی نیومده و برید راهنمایی و رانندگی رفتم اونجا گفتن تا ظهر می فرستن. بازم تا ظهر سر زدم خبری نبود. شب که رفتم گفتن مقصر موتورسوار بوده. و فردا بیاید برای ترخیص ماشین. احوالی از موتورسوار هم گرفتیم. ترخیص شده بود و جدی نبود مسئله ش. روز بعد فکر می کردم نامه میدن که ماشین آزاد بشه. رفتم کلانتری گفتن پوشه بگیر بیا. گرفتیم و آوردیم گفتن شکایت داری؟ گفتم نه. راننده ماشین کناری هم آمد اونم از لاستیک گذشت و موتور سوار هم آمد و معلوم شد گواهینامه و بیمه هم نداره... بنابر این اعتراضی هم نداشت. بهر حال هم نظر شدیم که رضایت بدیم. معرفی کردنمون به دادسرا. توی دادسرا تا اومد نوبت ما بشه شد ظهر و فرمودن 5 هزار تومن تمبر باطل کنید برای پرونده. گفتم کی باید بده فرموندن شاکی. گفتیم شاکی نداریم. گفتن پس پرنده به جریان نمی افته!! 
رفتم  و تمبر گرفتم و پرونده به جریان افتاد. تا اومدن معاونت محترم دستور بدن و دادیار بررسی کنه و منشی بنویسه و شماره بشه و ... شد 12 و نیم. قرار شد 50 هزار تومن موتورسوار رو جریمه کنن که اونم قاضی بخشید. فکر کردم الان میریم و ماشین رو می گیریم. تازه نامه دادن کلانتری که بلامانع است. رفتیم کلانتری گفتن حالا کپی از گواهینامه و کارت ملی و کارت ماشین و بیمه نامه و ... لازمه گرفتم و اومدم دوباره فرمودن خلافی رو هم باید بگیرید...  رفتم خلافی رو هم گرفتم. برای گرفتن برگه ش که پول می خواست. خود جریمه ها هم که جای خود. تا برگشتیم گفتن پول یدک کش رو هم بدید. که باز خدارو شکر راننده یدک کش بود و گفت همون پارکینگ می گیریم. تموم که شد تازه نامه دادن به راهنمایی و رانندگی. و فرمودن اونا تا 12 و نیم بیشتر نیستن. ... سریع خودم رو رسوندم راهنمایی. ساعت یک بود به گرفتاری فراوان باز پول چند تا قبض رو دادم و نامه پارکینگ رو گرفتم. گفتن پارکینگ هم تا 2 بیشتر نیست. خودم رو رسوندم پارکینگ. تا دوباره بررسی فرمودن گفتن 45 ت هم پول یدک کش میشه، 6 تومن هم پارکینگ... 


یعنی توی یک ماجرا که من نه مقصر بودم نه شاکی نه آسیب دیده بودم و نه هیچ، ماشینم 4 روز پارکینگ بود، نزدیک 70 هزارتومن اینور و اونور دادم با کلی اتلاف وقت...

همه ی اینا یک طرف، وقتی که ماشین رو گرفتم و داشتم از پارکینگ بیرون می آمدم، نگهبانه سر کرده توی ماشین و میگه:

انعام ما یادتون نره...


منماشینم  پارکینگ نگهبانیدک کش پلیس راهنمایی و رانندگی  افسر کلانتری 

یزد.سامان 23.12.93


تعداد کل صفحات: 47 1 2 3 4 5 6 7 ...

هدایت به بالای