تبلیغات
دروس مرمت و معماری - مطالب نوشته های من از ...

درود.

به دعوت دوستان در

انجمن مفاخر معماری

نشریه وزین بخارا

معمارنت

سخنرانی در کانون زبان فارسی (موقوفه ی ایرج افشار داشتم) در تاریخ 950513 و با عنوان : سیمای یزد فردا

متن سخنانم در این لینک (نشریه بخارا) موجوده...

شب خوبی بود و برای من خوشایند.


http://bukharamag.com/1395.05.14865.html



https://www.instagram.com/p/BIp4EQ4AZdn/



saman kargar


سامان کارگر






برچسب ها: نشریه_بخارا ، سامان_کارگر ، فرهنگ_یزد ، معماری_یزد ، معمارنت ، انجمن_مفاخر_معماری ،

جمعه 28 خرداد 1395

پاییز نیزار

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

بیش از 10 ساله که این کاست رو گوش نداده بودم....
و امروز من رو برد به اون روزها.... روزهای کرمان. عصرهای خوابگاه...
موسیقی ای که باید دوباره گوش داد
پاییز نیزار. نی نوازی جمشید عندلیبی...


برچسب ها: پاییز_نیزار، سامان_کارگر، جمشید_عندلیبی، نی ،

یکشنبه 22 فروردین 1395

وجوه...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

جالبه که هر روز با یه وجه از وجوه خودت رو به رو میشی و میشناسیش و برات تازگی داره. وجهی که گاه اصلا از خودت سراغ نداشتی و انتظارش رو هم نداشتی...



مثل آزمایش های علمی می مونه. مثلا فلان ماده رو باید در محیطهای مختلف و در کنار مواد مختلف آزمایش کرد تا خواصش رو بشناسی. 


این روزها برام، روزهایی از همون روزهای کشف و شهوده...



روزهای عجیب...




یزد 950122



سه شنبه 29 دی 1394

دریافت های محیطی...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،








مراسم مدتیه که شروع شده. مداح هم در حال صحبته. حس خاصی داره این مراسم. گاهی نمیدونم باید توش چیکار کنم. گزیری هم نیست. گاهی باید رفت و دید. میگن این احترامه به درگذشته. اما من فکر می کنم این احترامیه به بازماندگان. چون احتمالا باعث آرامش اینها میشه نه درگذشته. توی این زمانهای ناگزیر، از اون قرآنهای بخش بخش شده و حزب حزب شده بر میدارم و می خونم. به خودم فکر می کنم و به دنیای خودم...

آقای میانسالی از جلوی صندلیم رد میشه و کنارم میشینه. یه دختربچه ی خوشکل و شاد هم بغلشه. به نظر 3،4 ساله میاد. پدر هم قرآنی رو بر میداره و شروع می کنه به خوندن. و با انگشت خط میبره. دختر به باباش نگاه می کنه و بعد به قرآن. و شروع می کنه مثل پدرش با انگشت اشاره خط بردن...

قسمت اول مراسم تموم میشه مداح شروع به دعای پایانی می کنه: 
- پروردگارا، ................... بفرما
- آمین
دست همه به علامت دعا بالا میره. دختر، به پدر نگاه می کنه و دستای کوچیکشو بالا میاره. من هم دستام رو بالا می برم
- پروردگارا، .....................بفرما
- آمین

... دختر بچه به باز به باباش نگاه می کنه و لبهاش رو تکون میده و آوایی شبیه آمین میگه... من هم آمین می گم.

و نوبت به "سلام" پایانی میرسه. همه پا میشن و رو به قبله می ایستند. بعد از سلام اول پشت به قبله و ...

و حضار دست به سر میزارن...


دختر بچه هم "دست به سر" میزاره... من هم دست به سر میزارم...


اون نمی دونه چرا این کار رو می کنه. فقط از اطراف این رو دیده و گرفته. من هم...


تهران 94.10.29





جمعه 25 دی 1394

وسوس های آبی...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،



وسوسه های آبی...



دوشنبه 21 دی 1394

شتاب...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،




روزهایی که شتاب گرفته برای رفتن...
به خود میام و میبینم ....
... به خود نمیام.


سامان. یزد. 94.10.20


جمعه 18 دی 1394

نامه ای به...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

مدتی بود ندیده بودمش. شاید دو سه ماه. البته به صورت معمول هم زود به زود نمی دیدمش. زمان آشنایی مون هم زیاد نبود.


ادامه مطلب

دوشنبه 13 مهر 1394

نسل جدید...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

مکان: پاساژ ستاره،یکی از فروشگاه های پوشاک

دختر 4ساله رو به مادر: مامان من این لباسو مییییییخام.

مادر: نه این منناسب نیست. اون یکی بهتره

دختر:نه مامان،من اینو دوس داارم. من اینو میخام.

مادر (مستأصل) رو به دختر:مامان جون این برای "مهدت" خوب نیس.اصلا قشنگ نیست.

دختر: ماماااااااااااااان... اصلا پولشو خودم میدم...


من: !!!!!!!!!!!!!


_______________________

همون مکان. دقایقی بعد


یه دختر بچه دیگه رو به خاله ش: خاله این پیرهن برای چه کلاسی خوبه؟

خاله: برای کلاس چهارم

دختر: نه خاله، برای سوم خوبه. مامان این پیرهنو برام بخر برای سال دیگگه م...

من: !!!!!!....


تعداد کل صفحات: 47 1 2 3 4 5 6 7 ...

هدایت به بالای