تبلیغات
دروس مرمت و معماری - مطالب نوشته های من از ...
شنبه 16 دی 1396

رویا ...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

بیدار شدم و هوا ابری بود. امسال کلا پاییز نشد. یعنی یک روز پاییز شد و دوباره تموم شد. زمستون هم نشد. حتی یک روز... اما امروز ابریه. حس خوب و شاید یه جورایی دلتنگ کننده و فکر آوریه. دم صبح خواب عجیبی دیدم. موضوعی که فکر کنم همیشه ذهنم رو مشغول کنه و از یادم نره. دست کم تا الان اینطور بوده...  تفکری که شاید تا الان، خصوصا این چند سال آزارم میداده. اما خواب دیشب خواب شیرینی بود. حال و هوای خوبی داشت. و خیلی واقعی بود. دوست داشتم یه روز از خواب پا میشدم و میشنیدم که این موضوع پایانی زیبا پیدا کرده...



پ.ن: یه چیزهایی رو فقط باید نوشت. حتی اگه کسی متوجه نشه و کلا خیلی کلی گویی کرده باشی

هوا ابریه...
تهران
961016


دوشنبه 11 دی 1396

خودخواهی ...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

وقتی یکی از نزدیکانت رو خیلی دوست داری، یه جاهایی این حست تبدیل میشه به خودخواهی...به جایی می رسی که بخاطر این حست، ناخواسته دوست داری که اون به عذاب بیفته و سختی بکشه اما تو این حست رو داشته باشی. 
مادربزرگ بیمار شده و در وضع مناسبی نیست....   البته بیماریش مسبوق به سابقه ست و چندساله که باهاش دست و پنجه نرم می کنه. اما حالا حاد شده وضعیت. قبل تر هر گونه فکری درباره ی نبودش به شدت آزارم میداد. هنوز هم همینطور... اما وقتی میری پیشش و میبینی که چند ساله در بستره و هر روز ضعیف و ضعیف تر میشه، حتی دیگه کم کم در صحبت کردنش هم با مشکل رو برو شده، کم میشنوه و ... اینبار دچار دوگانه گی میشی...
هنوز نمی تونم نبودنش رو تصور کنم... اما حضورشون با این درد و رنج و عذاب آیا چیزی غیر از خودخواهیه؟ش


چهارشنبه 22 آذر 1396

می گفت ...(5)

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،




29 سالشه. راننده ی آژآنسه و داره من رو از بادرود(از توابع کاشان) میاره تهران. خوش صحبت و ساده ست.

می گفت یه زمین داشتم و گذاشته بودم همینطوری قیمتش میرفت بالا. یه روز به خودم گفتم خب بفرض این خیلی هم گرون بشه. من چه استفاده ای ازش می کنم؟؟ فروختمش و یه باغ کوچیک خریدم و اتاقش رو ساختم. حالا هر روز یا چند روز یه بار با خانواده عصرها می ریم اونجا و چای آتیشی درست می کنیم و میشینیم و بعد برمی گردیم...



چه نگاه قشنگی به زندگی...



سامان. 960923
تهران


برچسب ها: می گفت ، سامان کارگر ، saman kargar ،

دوشنبه 20 آذر 1396

به درد نخور ...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،



... کاملا برامون جا افتاده این ترکیب. انقدر که شاید دیگه نمیدونیم خودش یک استعاره و تعبیر ه. برای وقتی استفاده می کنیم ازش که مثلا می خواییم بگیم فلان چیز، یا ایده، یا آدم "فایده ای نداره". "نکته ی مثبتی نداره". "کارش درست نیست". یا در یک کلام "به درررررد نمی خوره"...
امروز یهو دقیق شدم روی معنی این ترکیب.
انگار قدیمیا، هر "چیز" زمانی براشون ارزش داشت که "به درد می خورد". یعنی "یه دردی رو دوا می کرد". بعد فکر کردم شاید در بررسی یک "چیز" ، الزاما صفت ناشایستی هم دیده نشه، اما همینقدر که "چیزی رو حل نمی کنه"، میشه "به درد نخور"... 
شاید همون معنی "خنثی" رو بده.
.
.
.
و چقدر این روزا، آدمِ "به درد نخور" و چیزهای "به درد نخور" اطرافمون زیاد شده... و اگه حواسمون نباشه خودمون هم یواش یواش می شیم: خنثی، خاکستری، "به درد نخور"



سامان 960920.
 تهران. ویلای جنوبی


برچسب ها: به درد نخور ، روزمره گی ، سامان کارگر ، saman kargar ،

پنجشنبه 16 آذر 1396

فصل بندی ...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،




زندگی آدما مثل یه کتابه با فصلهای پشت سر هم و متفاوت. بستن هر فصل هم همیشه راحت و خوشایند نیست. اما اون چیزی که مسلمه، ناگزیر بودنشه. باید دید و خوند و جلو رفت. 
گاهی میفهمی که یک فصل تموم شده و فصل دیگه ای آغاز و براش برنامه ریزی می کنی. گاهی هم اصلا نمی فهمی که یک فصل تموم شده. اما این وسط جالبه که گاهی یک فصل تموم میشه و تو می فهمی، اما فصل نو انگار خیلی فوری شروع نمیشه... انگار بین فصل قبل و این فصل یه چندتا صفحه ی سفید و یا خط خطی هست. که نه ربط به فصل قبل داره و نه فصل نو...
...

باز هم درود. به زندگی و به هستی...


سامان. تهران 960916


پنجشنبه 31 فروردین 1396

روزی میان این روزها...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

هر روز صبح نشسته کنار پدرش. پشت ایستگاه اتوبوس خط واحد. حدودا 6 سالشه. روسری سرشه و به همیشه به پدرش چسبیده. بساط واکس و لوازم مربوطه جلوشون پهنه. نگاه نافذ و عمق داری داره. پدر براش چای ریخته. داره سمت دیگه ی خیابون رو نگاه می کنه و آروم آروم چای میخوره. آروم و کند. همش حس می کنم یه آدم بزرگه توی قالب یه دختر بچه. اما نگاهش رو نمی فهمم. و همیشه 6 دقیقه از روز من مشغول اونه...



درودی دوباره


تهران. خ قرنی. سامان 960129


چهارشنبه 3 شهریور 1395

از فراغت های فرهنگی2...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،






(نوشتار تکرار شونده)
درود
به تازگی علاقه ی زیادی به دیدن فیلم، خصوصا فیلمهای سفارش شده و خاص پیدا کردم. فرصت هایی پیش میاد که در منزل با بانو و با یا بی دوستان به تماشای فیلم هایی می نشینیم. بدم نمیومد که حس و نظرم رو درباره ی فیلمها بنویسم. بی منظور و بی قاعده. بدیهیه که منتقد و تحلیل گر فنی و علمی نیستم و تخصصم این نیست. اما از دریچه ی نگاه خودم دوست دارم که بهشون بپردازم




فیلم معلم پیانو
به کارگردانی میشائیل هانکه سال ۲۰۰۱ 



فیلم معلم پیانو رو هم جمعه شب 29 ام مرداد دیدیم.
فیلم با محوریت رفتارهای خانم معلم پیانو طی شد. شخصیتی که در فیلم بسیار قوی و بی احساس نشون داده شده بود. اما در عین حال تحت کنترل شدید مادر. حتی در این سن. کسی که انگار تمام زندگیش شده موسیقی. در ادامه به روحیات و رفتارهای متفاوتش میرسه. رفتن به مغازه های عرضه ی محصولات ج نسی. در عین حال که اصلا براش مهم نبود که چه کسی چی فکر می کنه و این رو علنی می کرد. جالب اینکه این شخصیت دچار خودسانسوری مقابل مادرش بود... عشق پسر هنرجو رو شاید به گونه ای دیگه پاسخ داد. در حالت برزخ. با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن. در عین حال به محض احساس رقابت (نادانسته) دختر هنرجو ش رو به بدترین شکل از سر راه برش داشت. و حتی بعدش هم احساس نارضایتی نمی کرد... و این زمانی پررنگ تر می شد که در ابتدای فیلم در پاسخ مادر که گفته بود از فلان آهنگساز به کسی آموزش نده تا خودت بهترین بمونی، ابراز نارضایتی و مخالفت (هر چند گذرا) کرده بود. اینطور به نظر می رسید که در موسیقی این رقابت رو احساس نمی کرد اما عشق گویا موضوع متفاوتی بود. در ادامه به فهم و یا خواسته ی غیرمتعارفش از س ک س و عشق رسید که نشون دهنده ی عدم تعادل های روحی و رفتارهای روانی بود. و اوج گرفتن این احساست و ناتوانی در کنترلش که نهایتا به برخوردهای غیرمعمول پسر منجر شد و در ادامه با نادیده گرفته شدن (تمسخر شدن و یا مقابله ) حس و روشش توسط پسر، در لحظه ای که احساس میشد قصد انتقام داره، خودکشی کرد. 
فضای داستان چهارچوب داره و مربوط به دوره ای که بیش از امروز، هنر، خصوصا موسیقی جایگاه و جدیت داشت. این زمان دور نیست. شاید مربوط به مثلا 30 سال پیشه. حرکت داستان روانه اما موضوع انقدر متفاوت و رفتارها انقدر غیر معموله که از میانه ی داستان به بعد ناخودآگاه هی زمزمه می کردم: روانی... قاطی... . 
شاید در یک گام جلوتر و با نگاه تحلیلی، این اتفاقات رو در شیوه ی تربیتی بشه دید. یا برداشت متفاوت از هنر و موسیقی و تاثیر دادنش در تمامی شئون زندگی تا جایی که همه چیز اغراق آمیز و دور از واقع بشه. و قاعدتا اساس وجودی هم بی تاثیر نیست که آماده ی این تنش ها بوده. 





یک نقد خوب هم بعدتر درباره ی ای فیلم در این لینک خوندم:



برچسب ها: فیلم ، فیلم_معلم_پیانو ، میشائیل هانکه ،

شنبه 30 مرداد 1395

از فراغت های فرهنگی...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،




(نوشتار تکرار شونده)
درود
به تازگی علاقه ی زیادی به دیدن فیلم، خصوصا فیلمهای سفارش شده و خاص پیدا کردم. فرصت هایی پیش میاد که در منزل با بانو و با یا بی دوستان به تماشای فیلم هایی می نشینیم. بدم نمیومد که حس و نظرم رو درباره ی فیلمها بنویسم. بی منظور و بی قاعده. بدیهیه که منتقد و تحلیل گر فنی و علمی نیستم و تخصصم این نیست. اما از دریچه ی نگاه خودم دوست دارم که بهشون بپردازم


Detachment (از هم گسیخته)
کارگردان: tony kaye
و با بازی "آدرین برودیAdrien Brody" که در فیلم پیانیست بازی کرده بود.

فیلم رو روز جمعه 29ام مردادماه دیدیم. 
در حالت کلی شاید تم داستان داره اشاره می کنه که نیاز داریم که یه تغییرات کلی در نظام آموزشی و آموزش روی بچه ها انجام بدیم. و خیلی نسل جدید سردرگم و متفاوت شده. و  آموزه های سنتی ما و دیدگاه های تربیت نشده ی پدر و مادرها خواسته یا حتی ناخواسته نه تنها کمکی به بچه ها نمی کنه، بلکه اونها رو بیشتر به سمت سردرگمی و نشناختن محیط، هدف، جامعه، آینده سوق میده. و شاید نشون میده که اگه به بیان و روشی نو، اونطور که این نسل جدید اون رو می فهمه باهاشون ارتباط برقرار کنی، اونا هم همراه میشن.
قسمتی از پیام ریشه در گذشته ی معلم داشت و آنچه که باعث سردرگمی و تنهایی خودِ معلم شده بود. البته شیوه ی برخورد معلم با اون فشار و ناکامی گذشته متفاوت بود با نسل امروز. اول تنهاش کرده بود و تا حدودی بی احساس. اما از حس مسئولیتش و یا ناراحتیش از نابسامانی اوضاع کم نشده بود. البته همین حس هم در انتها اندکی تغییر کرده بود. و اون هم به نوعی مسئول تر شده بود. و شاید نسبت به دختر نوجوان داستان که به نوعی پناهش داده بود و کمی موثر بود در تغییرش، با اینکه فکر می کرد دیگه وظیفه ش تموم شده و به بهزیستی سپرده بودش، پیشش برگشت و احتمالا باهاش موند. 
کلا فضای فیلم تیره بود و غم آلود و حتی جاهایی ترسناک...
متوجه نشدم فضایی که شخصیت اصلی در ابتدای فیلم توش قرار داره و داره روایت می کنه، کجاست.
یکی از دانش آموزاش بهش دل بسته بود و ناکام موند و خودکشی کرد. این یک حس بد ایجاد می کرد. اما نفهمیدم در تغییر نهایی ای که داشت، این چطور تعریف می شد. یعنی اگه زودتر به این تغییر رسیده بود آیا شیوه ی برخوردش با این دختر هم تغییر می کرد؟ چرا که از ابتدا هم باهاش بد رفتار نکرده بود. و شیوه ی مناسبی رو در پیش گرفته بود. یا حتی خانم همکارش که به نوعی بین اونها هم ارتباطی ایجاد شده بود.


برچسب ها: فیلم ، detachment ، tony kaye ، Adrien Brody ،

تعداد کل صفحات: 47 1 2 3 4 5 6 7 ...

هدایت به بالای