تبلیغات
دروس مرمت و معماری - مطالب از شعر و ادب
شنبه 21 فروردین 1395

تطاول...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :از شعر و ادب ،






چو از زلفش بدین روز اوفتادم
تو هم ای شب مکن برمن تطاول


نباشد چون جمالت مجلس افروز
اگر خورشید بنشیند به محفل

دهلوی


سه شنبه 22 دی 1394

او...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :از شعر و ادب ،

ما پرتو اوییم و هم اوییم و نه اوییم چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست
عبرت نائینی


برچسب ها: عبرت نائینی ، شعر ، ادب ، سامان کارگر ، Saman Kargar ،

سه شنبه 8 مهر 1393

اجناس دست دو ...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :از شعر و ادب ،


آقای دکتر
من قلبم را پرت کرده ام
زیر پای ماشین‌هایی که از بزرگراه می‌گذرند
یک تاکسی خالی
درست روی دریچه قلبم ترمز کرده
یک قلب دست دوم برایم سراغ داری؟

آقای دکتر
من چشمهایم را پاشیده‌ام توی رودخانه‌ای
که پر از لنگه کفش و بطری نوشابه است
الان میوه‌های گندیده هم با آب می‌رسند
یک جفت چشم دست دوم برایم سراغ داری؟

آقای دکتر
من دست‌هایم را گره زده‌ام
به میله‌های یک اتوبوس
حالا مسیر اتوبوس را فراموش کرده‌ام
دست‌های دست دوم، برایم سراغ داری؟

آقای دکتر
شعرم همین‌جا تمام شد
می‌خواهم روحم را پیش از این‌که پشت چراغ قرمز مسموم شود
پیش از این‌که توی جوب بیفتد
با یک کتاب شعر، چند قطره باران و یک لیوان شربت نعناع معامله کنم
یک مشتری خوب برای یک روح دست دوم سراغ داری؟

منبع: http://without-including-additional.blogsot.com/


دوشنبه 7 مهر 1393

پسین زخمی پاییز بود و ...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :از شعر و ادب ،

پسین زخمی پاییز بود و وقت هبوط
دلش پر از هیجانات گیج و نامربوط
شبیه وسوسه ی تلخ, زاده شد باعشق
غریبه زاده شد و شاهزاده شد با عشق
نشست دفتر شعرش گشوده در آغوش
ولی دلش ز تب هرچه عاشقی خاموش
نمینوشت غزل یک لطافت جاری ست
برای مرد غزل این قضیه تکراری ست
دلش برای غم زخمی نگاه به در
تمام شب به تماشای یک پگاه به در
نگاه سرد غروب و نوای مبهم تار
تمام غربت محضش ز عشق ها سرشار
غروب بود ... و آمد کسی که تنها رفت
غروب رفت. نیامد کسی که تنها رفت
پسین سنگی پاییز و شاعری تنها
هوای سرد و غم انگیز و شاعری تنها
... و رقص پاره ورق های کهنه زیبا بود...
مریم وزیری


یکشنبه 6 مهر 1393

تبانی صدها پاییز...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :از شعر و ادب ،

تبانی صدها پاییز بود
تا درخت قدیمی را از پای درآورد

درخت پیر به جان خودش افتاده
دارد شاخه‌اش را می‌بُرد تا تبری بسازد و
در اعتراض به فصل مشکوک
تیشه به ریشه‌ی خودش بزند

باید به خودش بیاید این درخت
دو پا قرض کند
و بلافاصله از این فصل دور شود
برود
برود در کارخانه هیزم‌سازی ثبت‌نام کند
مثل مرتضا پسر شاعرپیشه‌ی همسایه
که از عشق ژاله به سربازی رفت
و آن‌قدر مرد شد
که سنگ شد
و به شکستن دل‌ها مشغول شد

درختی چشم‌به‌راه بهار
در گوشه‌ی زمستان چنبرزده
آغوش‌گشوده است
باغ ترسش گرفته
و مثل بید به خودش می‌لرزد
تبانی پاییز باشد یا نه فرقی نمی‌کند
این‌بار بهار با تبر آمده است...



منبع: http://beheshtiha.ir/view/post:180950


شنبه 5 مهر 1393

پارسال هم همین پاییز بود، مگر نه؟!

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :از شعر و ادب ،

و حتا ساعت قدیمی مادربزرگ هم

ترس از پاییز را می داند

هر سال

در اولین نیمه شب

خود را یک گام به عقب می کشاند

از قدیم و قدیم‌تر زندگی کردن با آدم‌های پاییزی بسیار دشوار بوده و هست. بی هوا دلشان می‌گیرد، بغض می‌کنند و ناگهان یک باد سوزناک از ریه هاشان به سمت دیوارهای حنجره‌شان به حرکت می افتد و یک مرتبه می‌گویند؛ آه

بعضی واژه‌ها مثل آمدن، مثل انتظار، مثل یک صدای قدیمی، مثل بوی عطری آشنا، در ذهن و قلب این آدم‌ها، کشتار دسته جمعی سلول‌ها را به بار می‌آورد. آری آدم‌های پاییزی متولد 4 فصل تکراری‌اند. پاییز – پاییز – پاییز – پاییز…..

راستی

حواست هست؟

پاییز شده

و هنوز نیامده ای

در کدام زمستان به خواب رفته ای؟

پارسال هم همین پاییز بود، مگر نه؟!

منبع: { رضا عیوضیان }http://www.reza-eyvazian.ir/fa/?p=863


سه شنبه 28 مرداد 1393

آه از این ...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :از شعر و ادب ،





آه از این دم سردیها، خدایا...


سه شنبه 7 مرداد 1393

هر که دل آرام دید...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :تک مضراب ،از شعر و ادب ،
















Aleo Flash MP3 Player Builder
------><-----




شعر: سعدی
آواز: جمال الدین منبری
آهنگساز: محمد سریر




هر که دلارام دید از دلش آرام رفت (باز نیابد) چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم{شدیم} پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل{آخر}عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت





خوشنویسی غزل "دل‌آرام": احد پناهی
http://www.panevis.com/


سامان کارگر


برچسب ها: هر که دل آرام دید ، از دلش آرام رفت ، محمد سریر ، جمال الدین منبری ، سعدی ، سامان کارگر ،

تعداد کل صفحات: 29 1 2 3 4 5 6 7 ...

هدایت به بالای