تبلیغات
دروس مرمت و معماری - نامه ای به...
جمعه 18 دی 1394

نامه ای به...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

مدتی بود ندیده بودمش. شاید دو سه ماه. البته به صورت معمول هم زود به زود نمی دیدمش. زمان آشنایی مون هم زیاد نبود.

 

مرد ویژه ای نیست. اما در رفتارهاش یه چیزهایی خاصه. کارواش داره و وقتی دفعه ی اول دیدمش اتفاقی قرار بود که خرید و فروشی هم بکنیم. برای همین شماره ی همدیگه رو گرفتیم. آخر هفته ها صبح یک پیام که به نظر عمومی می اومد میفرستاد. با انرژی های مثبت. این بار مغازه ش رو جابه جا کرده بود تماس گرفتم و آدرس گرفتم و رفتم پیشش. جالب بود. انگار یه دوست قدیمی رو میدیدم. هم صحبت شدیم. شاید ده سالی از من بزرگتره. دو تا بچه ی دبیرستانی هم داره. لابه لای حرفاش گفت که دانشجو شده. و داره برای لیسانس می خونه. برام جالب تر شد. اما جالبتر از اینها چیزی بود که برام تعریف کرد. می گفت به تازگی شروع کرده به نامه نوشتن. نامه برای خدا! پرسیدم کلاسی دوره ای چیزی میری که این کار توش پیشنهاد شده باشه. گفت نه. گفت مدتی پیش دلم گرفته بود. یهو به سرم زد بنویسم. شروع کردم به نوشتن. دیدم حالم خیلی بهتر شد. ادامه ش دادم. هر روز صبح اول می نویسم و بعد میام سر کار. 120 تا نامه شده. خیلی حس خوبی دارم. پرسیدم چی می نویسی؟ گفت درددل، تشکر، گلایه، درخواست... و جالبه که کار و بارم توی این مدت بهتر شده... تازه خانمم هم شروع کرده به این کار. اون شبا می نویسه و من صبحا... حرفاش جالب بود. به دلم نشست.


یاد خودم افتادم و این دفتر که دیگه مدتهاست که داره خاک می خوره...

 ادما عوض میشن.

 حساشون،

 خواست هاشون،

 اهدافشون...  

نمی دونم بگم خوشحالم از تغییر یا ناراحت... اما گویا گریز و گزیری ازش نیست. 


بزرگ میشیم، پیر می شیم، فکرامون هم عوض میشه... رسم زندگیه. و گاهی میشه مثل الان، که برمیگردیم و یه نگاه به پشت سر می ندازیم. دلمون تنگ میشه برای اونی که بودیم. و باز سرک می کشیم به گذشته و ... ســـــــــــــــــــــــــــلام... 19.10.94 یزد


هدایت به بالای